قطارمون رسید به ایستگاهی به نام روز تولد

آمدم آمدنم زلزله بود
گریه هام بی پارازیت ، یکسره بود
هی میزد مادر من بر پشتم
تا شاید در بیارم از دهنم انگشتم
روزای اول و آمدن فامیل ها
خاله ها ، عمه، عمو، دایی ها
پوشک و پستونک و مای بیبی
میخرید بابا ی من یه جین 2 جین
شیر مادر میخوردم من 6 ماه
بعد اون تخمه آجیل و باقلوا
ماشین و قان قان و بیب بیب بوق بوق
خر سواری رو دوش بابا جون
جیش میکردم من یه روز 10 -20 بار
مامانم گیریه می کرد از دست من هوار هوار
انتخاب اسم من شده بود بازی همراهین
بعد یهو اسمم گذاشتن علی اکبر
حالاها میگذره 20 سال از اون کار
شده ام خرسی بزرگ من از درون
دیگه موندم چی بگم در این میان
بهتر تموم کنم من این شعر و همین الان

منبع